+ - x
 » از همین شاعر
1 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
2 از جرم گل سیاه تا اوج زحل
3 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
4 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
5 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
6 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
7 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
8 این کهنه رباط را که عالم نام است
9 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
10 ایدل تو به اسرار معما نرسی

 » بیشتر بخوانید...
 آه که بار دگر آتش در من فتاد
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 در آتش بی همزبانی
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 هدیه
 به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 خاک بی خاکی
 در میان عاشقان عاقل مبا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *