+ - x
 » از همین شاعر
1 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
2 از تن چو برفت جان پاک من و تو
3 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
4 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
5 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
6 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
7 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
8 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ
9 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
10 چون حاصل آدمی در این شورستان

 » بیشتر بخوانید...
 باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا
 به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
 گر ناز تو را به گفت نارم
 هر چند که بلبلان گزینند
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
 فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
 تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 فنا ممات، تمام بقا حيات مدام است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *