+ - x
 » از همین شاعر
1 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
2 سرگذشت گل غم
3 تو نسیتی که ببینی
4 یک گل بهار نیست
5 اشکی در گذرگاه تاریخ
6 پر کن پیاله را
7 بهار را باور کن
8 شراب شعر چشمهای تو

 » بیشتر بخوانید...
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
 بکش بر دوش یا بر دار ما را
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
 هر روز پری زادی از سوی سراپرده
 مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
 تو را پندی دهم ای طالب دین
 خبر کن ای ستاره یار ما را
 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 ناله بلبل بهار کنیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سرگذشت گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *