+ - x
 » از همین شاعر
1 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
2 آن را که به صحرای علل تاخته اند
3 آرند یکی و دیگری بربایند
4 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
5 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
6 بر پشت من از زمانه تو میاید
7 بر من قلم قضا چو بی من رانند
8 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
9 در دهر چو آواز گل تازه دهند
10 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

 » بیشتر بخوانید...
 چند قبا بر قد دل دوختم
 فرهنگ آئین رزاقی بداند
 برهمن را نگویم هیچ کاره
 از آدم تا بوزینه
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
در طبل زمین و حقه خاک نهاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *