+ - x
 » از همین شاعر
1 یک قطره آب بود با دریا شد
2 تا چند زنم بروی دریاها خشت
3 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
4 از آمدن و رفتن ما سودی کو
5 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
6 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
7 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
8 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
9 ایدل تو به اسرار معما نرسی
10 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا

 » بیشتر بخوانید...
  چشمه
 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 آوازهای سرزمین صبوری
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 روستایی بچه ای هست درون بازار
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
در طبل زمین و حقه خاک نهاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *