+ - x
 » از همین شاعر
1 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
2 ایدل تو به اسرار معما نرسی
3 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
4 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
5 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
6 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
7 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
8 در پرده اسرار کسی را ره نیست
9 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
10 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

 » بیشتر بخوانید...
 شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
 گر سران را بی سری درواستی
 شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
 ای آتش خموش شده در میان دود
 امشب، هرشب
 شب
 نگارا مردگان از جان چه دانند
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن را که به صحرای علل تاخته اند
بی او همه کارها بپرداخته اند
امروز بهانه ای در انداخته اند
فردا همه آن بود که در ساخته اند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *