+ - x
 » از همین شاعر
1 امروز ترا دسترس فردا نیست
2 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
3 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
4 بر پشت من از زمانه تو میاید
5 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
6 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
7 برخیزم و عزم باده ناب کنم
8 ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
9 قومی متفکرند اندر ره دین
10 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ

 » بیشتر بخوانید...
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 شوق غزل جوشی
 جرس قافله
 دوش همه شب دوش همه شب
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 اگر سزای لب تو نبود گفته من
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *