+ - x
 » از همین شاعر
1 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
2 تو نسیتی که ببینی
3 اشکی در گذرگاه تاریخ
4 بهار را باور کن
5 سرگذشت گل غم
6 یک گل بهار نیست
7 پر کن پیاله را
8 شراب شعر چشمهای تو

 » بیشتر بخوانید...
 ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 نرخ زن
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
 رخ ها بنگر تو زعفرانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو نسیتی که ببینی

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده سکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *