+ - x
 » از همین شاعر
1 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
2 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
3 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
4 یاران موافق همه از دست شدند
5 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
6 بر من قلم قضا چو بی من رانند
7 از تن چو برفت جان پاک من و تو
8 می خوردن و شاد بودن آیین منست
9 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
10 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

 » بیشتر بخوانید...
 قصه ی عشق
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 بر شاخ امید اگر بری یافتمی
 کار به پیری و جوانیستی
 دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
 اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
 اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
 آخرین شب آخرین گفتار شاید امشب است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *