+ - x
 » از همین شاعر
1 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
2 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
3 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
4 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
5 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
6 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
7 از تن چو برفت جان پاک من و تو
8 می لعل مذابست و صراحی کان است
9 گرچه غم و رنج من درازی دارد
10 این کهنه رباط را که عالم نام است

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 نیلوفر
 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
 چهار روز ببودم به پیش تو مهمان
 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *