+ - x
 » از همین شاعر
1 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
2 رفتم که در این منزل بیداد بدن
3 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
4 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
5 ایدل تو به اسرار معما نرسی
6 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
7 برخیز و بیا بتا برای دل ما
8 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
9 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
10 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

 » بیشتر بخوانید...
 هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 دو رباعی
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 دوم
 جان منست او هی مزنیدش
 نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
 کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
 وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *