+ - x
 » از همین شاعر
1 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
2 تا راه قلندری نپویی نشود
3 از آمدن و رفتن ما سودی کو
4 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
5 در دهر هر آن که نیم نانی دارد
6 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
7 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
8 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
9 اکنون که گل سعادتت پربار است
10 بر شاخ امید اگر بری یافتمی

 » بیشتر بخوانید...
 از وجه عدم يعنی ويرانه شدم يا هو
 عاشقا دو چشم بگشا چار جو در خود ببین
 چند از این راه نو روزگار
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
 انتقام
 من بی نهایتم
 بیا با هم سخن از جان بگوییم
 استاده باش روی گپت از اول نگو
 ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
 تو کمترخواره ای هشیار می رو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *