+ - x
 » از همین شاعر
1 گویند کسان بهشت با حور خوش است
2 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
3 ای آمده از عالم روحانی تفت
4 تا چند زنم بروی دریاها خشت
5 برخیز و بیا بتا برای دل ما
6 گر آمدنم بخود بدی نامدمی
7 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
8 چندان که نگاه می کنم هر سویی
9 از کوزه گری کوزه خریدم باری
10 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده

 » بیشتر بخوانید...
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 این کبوتر بچه هم عزم سفر کرد و پرید
 تو نسیتی که ببینی
 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
 من از ساحل گریزانم
 چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
 وطن
 شبانه

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

می خوردن و شاد بودن آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین منست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *