+ - x
 » از همین شاعر
1 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
2 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
3 جامی است که عقل آفرین میزندش
4 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
5 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
6 آن لعل در آبگینه ساده بیار
7 هر راز که اندر دل دانا باشد
8 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
9 حیی که بقدرت سر و رو می سازد
10 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی

 » بیشتر بخوانید...
 نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
 دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
 وقت آمد توبه را شکستن
 سست مکن زه که من تیر توام چارپر
 چو گم شد پرتو عشق از دل من
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 معنای تجدد
 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست
 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *