+ - x
 » از همین شاعر
1 می خوردن و شاد بودن آیین منست
2 در کارگه کوزه گری کردم رای
3 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
4 هر راز که اندر دل دانا باشد
5 ای آمده از عالم روحانی تفت
6 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
7 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
8 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
9 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
10 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی

 » بیشتر بخوانید...
 یار ما دلدار ما عالم اسرار ما
 پلان ها و فلان ها
 یک قطره آب بود با دریا شد
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 من و دریچه ی من
 حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
 دوش همه شب دوش همه شب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *