+ - x
 » از همین شاعر
1 از آمدن بهار و از رفتن دی
2 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
3 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
4 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
5 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
6 در دهر هر آن که نیم نانی دارد
7 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
8 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
9 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ
10 ای دل غم این جهان فرسوده مخور

 » بیشتر بخوانید...
 دالان عجیب
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 غبار
 جنگجوی پیر
 شاهدان گر دلبری زین سان کنند
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
 من زمستان وطن را یاد کردم
 مرا می گفت دوش آن یار عیار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *