+ - x
 » از همین شاعر
1 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
2 چون عهده نمی شود کسی فردا را
3 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
4 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
5 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
6 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
7 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
8 گر باده خوری تو با خردمندان خور
9 چون حاصل آدمی در این شورستان
10 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

 » بیشتر بخوانید...
 پرنده
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 آمد ز نای دولت بار دگر نوایی
 طرح ناز
 پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
 دعوای قانونی
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 ای آفتاب آینه دار جمال تو
 بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه تن که سایبانی ست ترا
هان تکیه مکن که چارمیخش سست است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *