+ - x
 » از همین شاعر
1 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
2 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
3 چندان که نگاه می کنم هر سویی
4 بر من قلم قضا چو بی من رانند
5 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ
6 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
7 از آمدن و رفتن ما سودی کو
8 در پرده اسرار کسی را ره نیست
9 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
10 ایدل چو زمانه می کند غمناکت

 » بیشتر بخوانید...
 خسروانی که فتنه ای چینید
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
 اگر حب وطن در دل نداری
 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
 هدیه
 مهاجر چیست؟
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه تن که سایبانی ست ترا
هان تکیه مکن که چارمیخش سست است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *