+ - x
 » از همین شاعر
1 چون حاصل آدمی در این شورستان
2 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
3 یک قطره آب بود با دریا شد
4 ایام زمانه از کسی دارد ننگ
5 آن را که به صحرای علل تاخته اند
6 در دهر چو آواز گل تازه دهند
7 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
8 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
9 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
10 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

 » بیشتر بخوانید...
 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
 نیمه راه
 مرا یاد است از دانای افرنگ
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها
 آب زنید راه را هین كه نگار می رسد
 مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم
 بادا مبارک در جهان سور و عروسی های ما
 مدارم یک زمان از کار فارغ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *