+ - x
 » از همین شاعر
1 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
2 ایام زمانه از کسی دارد ننگ
3 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
4 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
5 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
6 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
7 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
8 این کهنه رباط را که عالم نام است
9 افسوس که نامه جوانی طی شد
10 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری

 » بیشتر بخوانید...
 هدیه
 بادراه
 کوه، دریا
 جنگل
 تو چرا جمله نبات و شکری
 در غم یار، یار بایستی
 چون عشق کند شکرفشانی
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دایره ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *