+ - x
 » از همین شاعر
1 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
2 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
3 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
4 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
5 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
6 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
7 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
8 چون حاصل آدمی در این شورستان
9 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
10 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

 » بیشتر بخوانید...
 نسیم الصبح جد بابتشار
 گله از سختی ایام بگذار
 ما آب دریم ما چه دانیم
 ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
 جیغ هایت بنفس می پیچد گوش هایم درازتر شده اند
 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد
 تماشا مرو نک تماشا تویی
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *