+ - x
 » از همین شاعر
1 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
2 تا راه قلندری نپویی نشود
3 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
4 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
5 ای آمده از عالم روحانی تفت
6 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
7 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
8 یاران موافق همه از دست شدند
9 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
10 ای دیده اگر کور نئی گور ببین

 » بیشتر بخوانید...
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
 نوزدهم
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 بگو
 ای همه سرگشتگان مهمان تو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *