+ - x
 » از همین شاعر
1 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
2 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
3 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
4 رفتم که در این منزل بیداد بدن
5 هرگز دل من ز علم محروم نشد
6 می خور که فلک بهر هلاک من و تو
7 می لعل مذابست و صراحی کان است
8 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
9 آرند یکی و دیگری بربایند
10 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

 » بیشتر بخوانید...
 ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
 کوچه ی ما
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
 دختر و بهار
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 یا راهبا انظر الی مصباح
 ذهن کوچه گشت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *