+ - x
 » از همین شاعر
1 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
2 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
3 در دهر چو آواز گل تازه دهند
4 خورشید به گل نهفت می نتوانم
5 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
6 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
7 از هر چه بجر می است کوتاهی به
8 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
9 آن لعل در آبگینه ساده بیار
10 می خوردن و شاد بودن آیین منست

 » بیشتر بخوانید...
 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
 بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 افسانه ی زندگی
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *