+ - x
 » از همین شاعر
1 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
2 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
3 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
4 این کهنه رباط را که عالم نام است
5 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
6 این عقل که در ره سعادت پوید
7 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
8 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
9 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
10 ایدل تو به اسرار معما نرسی

 » بیشتر بخوانید...
 خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
 این صبح همان و آن شب تار همان
 جانا به غریبستان چندین به چه می مانی
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
از دیدهٔ شاهیست و دل دستوریست
هر کاسهٔ می که بر کف مخموریست
از عارض مستی و لب مستوریست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *