+ - x
 » از همین شاعر
1 گر آمدنم بخود بدی نامدمی
2 این عقل که در ره سعادت پوید
3 برخیزم و عزم باده ناب کنم
4 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
5 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
6 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
7 از آمدن بهار و از رفتن دی
8 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
9 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
10 گر دست دهد ز مغز گندم نانی

 » بیشتر بخوانید...
 بکش بر دوش یا بر دار ما را
 دل بی لطف تو جان ندارد
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 رنگ انگشتان
 دیدار تلخ
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که برگردن یاری بوده ست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *