+ - x
 » از همین شاعر
1 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
2 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
3 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
4 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
5 یک چند به کودکی باستاد شدیم
6 تا چند زنم بروی دریاها خشت
7 بر من قلم قضا چو بی من رانند
8 از جرم گل سیاه تا اوج زحل
9 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
10 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

 » بیشتر بخوانید...
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
 می آید سنجق بهاری
 قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند
 نقش پنهان
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 در سوگ استاد شکوری
 هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی
 آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که برگردن یاری بوده ست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *