+ - x
 » از همین شاعر
1 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
2 از تن چو برفت جان پاک من و تو
3 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
4 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
5 گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
6 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
7 جامی است که عقل آفرین میزندش
8 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
9 این قافله عمر عجب میگذرد
10 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

 » بیشتر بخوانید...
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 این عقل که در ره سعادت پوید
 ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی
 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
 تو هر جزو جهان را بر گذر بین
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 برای تو فدا کردیم جان ها
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 هر چه داری، وفا نداری يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زآن روی که هست کس نمی داند گفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *