+ - x
 » از همین شاعر
1 در پرده اسرار کسی را ره نیست
2 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
3 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
4 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
5 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
6 از جمله رفتگان این راه دراز
7 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
8 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
9 من بی می ناب زیستن نتوانم
10 بر شاخ امید اگر بری یافتمی

 » بیشتر بخوانید...
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 گر چه تو نیم شب رسیدستی
 فلتر کن و فلتر کن
 چون مرا جمعی خریدار آمدند
 بیار باده که اندر خمار خمارم
 ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی
 یک ناگهان
 شطرنج

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *