+ - x
 » از همین شاعر
1 افسوس که نامه جوانی طی شد
2 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
3 آرند یکی و دیگری بربایند
4 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
5 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
6 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
7 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
8 عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
9 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
10 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

 » بیشتر بخوانید...
 اندک اندک جمع مستان می رسند
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
 ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
 دوش همه شب دوش همه شب
 چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 فریادی از کوچه
 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *