+ - x
 » از همین شاعر
1 هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
2 یک چند به کودکی باستاد شدیم
3 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
4 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
5 ای کاش که جای آرمیدن بودی
6 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
7 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
8 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
9 جامی است که عقل آفرین میزندش
10 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است

 » بیشتر بخوانید...
 توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 اگر دانی زبان اختران را
 تموزباره
 غزل بزرگ
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
 سارا بس است از همه گلهای این جهان

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلام ست آنرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *