+ - x
 » از همین شاعر
1 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
2 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
3 گر باده خوری تو با خردمندان خور
4 بر من قلم قضا چو بی من رانند
5 گاویست در آسمان و نامش پروین
6 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
7 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
8 این قافله عمر عجب میگذرد
9 رفتم که در این منزل بیداد بدن
10 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست

 » بیشتر بخوانید...
 مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
 حق با پدر بود
 کفر و دین
 به حریفان بنشین خواب مرو
 به دشمن آزادی زنان
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 گلوی قلمم
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *