+ - x
 » از همین شاعر
1 سرگذشت گل غم
2 یک گل بهار نیست
3 پر کن پیاله را
4 شراب شعر چشمهای تو
5 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
6 تو نسیتی که ببینی
7 اشکی در گذرگاه تاریخ
8 بهار را باور کن

 » بیشتر بخوانید...
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 شد ز غمت خانه سودا دلم
 اندک اندک راه زد سیم و زرش
 پیام
 دلبری و بی دلی اسرار ماست
 صبر مرا آینه بیماریست
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 امتداد شکیبایی
 بکس قدیمی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

شراب شعر چشمهای تو

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بیدار است


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

بهزاد:

زیبا زیبا زیبا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *