+ - x
 » از همین شاعر
1 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
2 نپنداری که مرد امتحان مرد
3 بشر تا از مقام خود فتاد است
4 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
5 مقام شوق بی صدق و یقین نیست
6 ترا نومیدی از طفلان روا نیست
7 خودی را از وجود حق وجودی
8 ندانی تا نباشی محرم مرد
9 مرا داد این خرد پرور جنونی
10 جوانمردی که دل با خویشتن بست

 » بیشتر بخوانید...
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده*
 ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای
 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی
 خاکستر پروانه
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 طوطی جان مست من از شکری چه می شود
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
 در این دم همدمی آمد خمش کن
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه حاجت طول دادن داستان را
بحرفی گویم اسرار نهان را
جهان خویش ماسودا گران داد
چه داند لامکان قدر مکان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *