+ - x
 » از همین شاعر
1 جوانمردی که دل با خویشتن بست
2 ز علم چاره سازی بی گدازی
3 از آن غم ها دل ما دردمند است
4 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
5 مگو با من خدای ما چنین کرد
6 ز من گیر این که مردی کور چشمی
7 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
8 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟
9 سحرها در گریبان شب اوست
10 ادب پیرایه نادان و داناست

 » بیشتر بخوانید...
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 پیرهن . ته می نشیند در تنت
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 نوریست میان شعر احمر
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به افرنگی بتان خود را سپردی
چه نامردانه در بتخانه مردی
خرد بیگانه دل سینه بی سوز
که از تاک نیاکان می نخوردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *