+ - x
 » از همین شاعر
1 نگه دارد برهمن کار خود را
2 شتر را بچه او گفت در دشت
3 سجودیوری دارا و جم را
4 تو می دانی صواب و ناصوابم
5 به ما ای لاله خود را وانمودی
6 مرا داد این خرد پرور جنونی
7 به این نابودمندی بودن آموز
8 وصال ما وصال اندر فراق است
9 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
10 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت

 » بیشتر بخوانید...
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 از سرو مرا بوی بالای تو می آید
 باغ قالی
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 مگر تو یوسفان را دلستانی
 درخت تو گر بار دانش بگیرد
 ای آنک تو شاه مطربانی
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
 ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به افرنگی بتان خود را سپردی
چه نامردانه در بتخانه مردی
خرد بیگانه دل سینه بی سوز
که از تاک نیاکان می نخوردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *