+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا از منطق آید بوی خامی
2 ترا نومیدی از طفلان روا نیست
3 چه قومی در گذشت از گفتگوها
4 ترا با خرقه و عمامه کاری
5 بسوزد مومن از سوز و جودش
6 الا ای کشته نامحرمی چند
7 بسا کس اندوه فردا کشیدند
8 چه شیطانی خرامش واژگونی
9 دو صد دانا درین محفل سخن گفت
10 چه گویم رقص تو چون است و چون نیست

 » بیشتر بخوانید...
 توبه من درست نیست خموش
 ای دوش ز دست ما رهیده
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 دوش همه شب دوش همه شب
 روز ار دو هزار بار می آیی
 بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به افرنگی بتان خود را سپردی
چه نامردانه در بتخانه مردی
خرد بیگانه دل سینه بی سوز
که از تاک نیاکان می نخوردی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *