+ - x
 » از همین شاعر
1 ترا از آستان خود براندند
2 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
3 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
4 جوانمردی که دل با خویشتن بست
5 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
6 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
7 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
8 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
9 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
10 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است

 » بیشتر بخوانید...
 چلو
 هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها
 از او فقط غبار فقط دود مانده است
 حماقت
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 آه در آن شمع منور چه بود
 مه نشین عاطفه
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من و تو از دل و دین نا امیدیم
چو بوی گل ز اصل خود رمیدیم
دل ما مرد و دین از مردنش مرد
دو تا مرگی بیک سودا خریدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *