+ - x
 » از همین شاعر
1 چه حاجت طول دادن داستان را
2 نپنداری که مرغ صبح خوانم
3 چه خوش گفت اشتری با کره خویش
4 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
5 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
6 ز علم چاره سازی بی گدازی
7 دو گیتی را بخود باید کشیدن
8 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
9 یقین دانم که روزی حضرت او
10 دو صد دانا درین محفل سخن گفت

 » بیشتر بخوانید...
 در چمن آیید و بربندید دید
 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
 الا حریم لیلی، علیکم سلامی
 راز آفرینش
 در این جو دل چو دولاب خرابست
 برآنم تا که از تو دل بگیرم
 سرگذشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر دانا دل و صافی ضمیر است
فقیری با تهی دستی امیر است
به دوش منعم بی دین و دانش
قبائی نیست پالان حریر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *