+ - x
 » از همین شاعر
1 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
2 نگر خود را بچشم محرمانه
3 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
4 مگو با من خدای ما چنین کرد
5 درین گلشن
6 ز علم چاره سازی بی گدازی
7 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
8 مرا داد این خرد پرور جنونی
9 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
10 من و تو از دل و دین نا امیدیم

 » بیشتر بخوانید...
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 آرزوی رفته
 جامی است که عقل آفرین میزندش
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
 به حریفان بنشین خواب مرو
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر دانا دل و صافی ضمیر است
فقیری با تهی دستی امیر است
به دوش منعم بی دین و دانش
قبائی نیست پالان حریر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *