+ - x
 » از همین شاعر
1 جدائی شوق را روشن بصر کرد
2 بهشتی بهر پاکان حرم هست
3 بشر تا از مقام خود فتاد است
4 مرا از منطق آید بوی خامی
5 ز شام ما برون آور سحر را
6 نپنداری که مرغ صبح خوانم
7 برهمن گفت برخیز از در غیر
8 نپنداری که مرد امتحان مرد
9 ترا با خرقه و عمامه کاری
10 نوا از سینه مرغ چمن برد

 » بیشتر بخوانید...
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 قصهء دلکش نگار بگو
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
 آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر دانا دل و صافی ضمیر است
فقیری با تهی دستی امیر است
به دوش منعم بی دین و دانش
قبائی نیست پالان حریر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *