+ - x
 » از همین شاعر
1 وصال ما وصال اندر فراق است
2 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
3 دل آن بحر است کو ساحل نورزد
4 پریدن از سر بامی به بامی
5 برهمن گفت برخیز از در غیر
6 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
7 نگاه تست شمشیر خدا داد
8 چه شیطانی خرامش واژگونی
9 به افرنگی بتان خود را سپردی
10 فتادی از مقام کبریائی

 » بیشتر بخوانید...
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
 یک بوسه گرفت و برد لب های مرا
 چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
 وقتی خوشست ما را لابد نبید باید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ندانم نکته های علم و فن را
مقامی دیگری دادم سخن را
میان کاروان سوز و سورم
سبک پی کرد پیران کهن را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *