+ - x
 » از همین شاعر
1 کهن پروردهء این خاکدانم
2 از آن غم ها دل ما دردمند است
3 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
4 خرد بیگانهء ذوق یقین است
5 سحرها در گریبان شب اوست
6 خنک آن ملتی کز وارداتش
7 چه عصر است این که دین فریادی اوست
8 ترا با خرقه و عمامه کاری
9 دل ما آتش و تن موج دودش
10 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد

 » بیشتر بخوانید...
 دیدن روی تو هم از بامداد
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
 ز دست کوته خود زیر بارم
 عقل از کف عشق خورد افیون
 ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
 العشق یقول لی تزین
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر

۳.۵
امتیاز: ۳.۵ | مجموع آراء: ۲

دو صد دانا درین محفل سخن گفت
سخن نازکتر از برگ سمن گفت
ولی با من بگو آن دیده ور کیست؟
که خاری دید و احوال چمن گفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *