+ - x
 » از همین شاعر
1 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
2 فتادی از مقام کبریائی
3 بگو از من به پرویزان این عصر
4 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
5 چه پرسی از نماز عاشقانه
6 مگو با من خدای ما چنین کرد
7 نگه دارد برهمن کار خود را
8 نگر خود را بچشم محرمانه
9 خودی را از وجود حق وجودی
10 چه شیطانی خرامش واژگونی

 » بیشتر بخوانید...
 راز آفرینش
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 ناآمده سیل تر شدستیم
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 مار کر
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
 آن خواجه خوش لقا چه دارد

۳.۵
امتیاز: ۳.۵ | مجموع آراء: ۲

دو صد دانا درین محفل سخن گفت
سخن نازکتر از برگ سمن گفت
ولی با من بگو آن دیده ور کیست؟
که خاری دید و احوال چمن گفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *