+ - x
 » از همین شاعر
1 جهان تا از عدم بیرون کشیدند
2 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
3 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
4 ز علم چاره سازی بی گدازی
5 مرا داد این خرد پرور جنونی
6 نهان اندر دو حرفی سر کار است
7 جوانمردی که دل با خویشتن بست
8 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
9 خوشا روزی که خود را باز گیری
10 بیا تا کار این امت بسازیم

 » بیشتر بخوانید...
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن
 صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
 در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 هر که را داغ در جگر نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درین گلشن ندارم آب و جاهی
نصیبم نی قبائی نی کلاهی
مرا گلچین بد آموز چمن خواند
که دادم چشم نرگس را نگاهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *