+ - x
 » از همین شاعر
1 گرد راه
2 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
3 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
4 ناودانها
5 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
6 پارسی
7 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
8 انتظار
9 سفر بخير برو
10 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی

 » بیشتر بخوانید...
 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
 وطن
 بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما
 ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 عاشقم عاشق به رویت، گر نمی دانی بدان
 ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *