+ - x
 » از همین شاعر
1 با یاد چشمهای تو
2 ناودانها
3 دریا
4 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
5 عشق چیست؟
6 سفر بخير برو
7 ملت من
8 خیال من یقین من
9 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
10 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 بیست و سوم
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 حافظ
 ماه کُشی
 تبعیدگاه
 عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
 شاهدی بین که در زمانه بزاد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *