+ - x
 » از همین شاعر
1 بگو ابلیس را از من پیامی
2 ز علم چاره سازی بی گدازی
3 حریف ضرب او مرد تمام است
4 پریدن از سر بامی به بامی
5 درین گلشن
6 گله از سختی ایام بگذار
7 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
8 به ما ای لاله خود را وانمودی
9 مقام شوق بی صدق و یقین نیست
10 زمانه کار او را میبرد پیش

 » بیشتر بخوانید...
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 نگارا تو در اندیشه درازی
 لعل بدخشان
 راست و دروغ
 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
 ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
 در شکافهای سایه روشن قطبی
 ای خدا این وصل را هجران مکن
 ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بدست من همان دیرینه چنگ است
درونش ناله های رنگ رنگ است
ولی بنوازمش با ناخن شیر
که او را تار از رگهای سنگ است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *