+ - x
 » از همین شاعر
1 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
2 خودی روشن ز نور کبریائی است
3 نگه دارد برهمن کار خود را
4 ندانم نکته های علم و فن را
5 جوانمردی که دل با خویشتن بست
6 بشر تا از مقام خود فتاد است
7 بخود باز آ او دامان دلی گیر
8 من و تو از دل و دین نا امیدیم
9 وصال ما وصال اندر فراق است
10 به آن مؤمن خدا کاری ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 رگ رگم را جای خون دریای گل جاری شده
 گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شود
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی
 گورستان
 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
 چو نبود غير او اندر ميانه
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه شیطانی خرامش واژگونی
کند چشم ترا کور از فسونی
من او را مرده شیطانی شمارم
که گیرد چون تو نخچیر زبونی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *