+ - x
 » از همین شاعر
1 جهان را محکمی از امهات است
2 فساد عصر حاضر آشکار است
3 جدائی شوق را روشن بصر کرد
4 بهشتی بهر پاکان حرم هست
5 به روما گفت با من راهب پیر
6 بسوزد مومن از سوز و جودش
7 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
8 خوشا روزی که خود را باز گیری
9 خودی را از وجود حق وجودی
10 دل بیگانه خو زین خاکدان نیست

 » بیشتر بخوانید...
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 آرند یکی و دیگری بربایند
 جنازه های متحرک
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 قلب آرزو
 رحم کن ار زخم شوم سر به سر
 به ماه چاردۀ پشت بام می مانی
 برست جان و دلم از خودی و از هستی
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
چه بی نم چشم آن کز گل بزاید
چو جان او بگیرم شرمسارم
ولی او را ز مردن عار ناید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *