+ - x
 » از همین شاعر
1 الا ای کشته نامحرمی چند
2 جهان تا از عدم بیرون کشیدند
3 تب و تابی که باشد جاودانه
4 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
5 برهمن گفت برخیز از در غیر
6 بگو ابلیس را از من پیامی
7 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
8 نگه دارد برهمن کار خود را
9 ثباتش ده که میر شش جهات است
10 ترا با خرقه و عمامه کاری

 » بیشتر بخوانید...
 در وصالت چرا بیاموزم
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
  این چهره ی روز گار است
 ششم
 نرد کف تو بردست مرا
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
 خیال
 می دان که زمانه نقش سوداست
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
چه بی نم چشم آن کز گل بزاید
چو جان او بگیرم شرمسارم
ولی او را ز مردن عار ناید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *