+ - x
 » از همین شاعر
1 نوا از سینه مرغ چمن برد
2 در دل را بروی کس نبستم
3 از آن غم ها دل ما دردمند است
4 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
5 خرد بیگانهء ذوق یقین است
6 برهمن را نگویم هیچ کاره
7 وصال ما وصال اندر فراق است
8 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
9 دجود است اینکه بینی یا نمود است
10 تو در دریا نئی او در بر تست

 » بیشتر بخوانید...
 ز جام ساقی باقی چو خورده ای تو دلا
 ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی
 رقص آتش
 مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
 یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
 ویلن نواز ناز
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کف خاکی که دارم از در اوست
گل و ریحانم از ابر تر اوست
نه «من» را می شناسم من نه او را
ولی دانم که من اندر بر اوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *