+ - x
 » از همین شاعر
1 تو در دریا نئی او در بر تست
2 تب و تابی که باشد جاودانه
3 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
4 ترا با خرقه و عمامه کاری
5 بیا از من بگیر آن دیر ساله
6 ترا از آستان خود براندند
7 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
8 نپنداری که مرد امتحان مرد
9 بسا کس اندوه فردا کشیدند
10 به پور خویش دین و دانشموز

 » بیشتر بخوانید...
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
 مستان می ما را هم ساقی ما باید
 به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 صوفیان در دمی دو عید کنند
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 من اشتر مست شهریارم
 چشم به راه
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلی چون صحبت گل می پذیرد
همان دم لذت خوابش بگیرد
شود بیدار چون «من» آفریند
چو «من» محکوم تن گردد بمیرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *