+ - x
 » از همین شاعر
1 نگرید مرد از رنج و غم و درد
2 دلی چون صحبت گل می پذیرد
3 خنک آن ملتی کز وارداتش
4 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
5 قلندر جره باز آسمانها
6 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
7 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
8 بگو ابلیس را از من پیامی
9 چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
10 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است

 » بیشتر بخوانید...
 ای شاخ گل
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
 با سماجت یک الماس
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
 خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زمانه کار او را میبرد پیش
که مرد خود نگهدار است درویش
همین فقر است و سلطانی که دل را
نگه داری چو دریا گوهر خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *