+ - x
 » از همین شاعر
1 الا ای کشته نامحرمی چند
2 تو می دانی صواب و ناصوابم
3 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
4 وصال ما وصال اندر فراق است
5 خودی را نشهٔ من عین هوش است
6 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
7 نگر خود را بچشم محرمانه
8 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
9 درین گلشن
10 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی چرا هشیار شد، ساقی چرا بی کار شد
 ز زندان خلق را آزاد کردم
 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 در میان پرده خون عشق را گلزارها
 ای یار یگانه چند خسبی
 مبارکی که بود در همه عروسی ها
 آدم، سنگ، آهن
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زمانه کار او را میبرد پیش
که مرد خود نگهدار است درویش
همین فقر است و سلطانی که دل را
نگه داری چو دریا گوهر خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *