+ - x
 » از همین شاعر
1 دلی چون صحبت گل می پذیرد
2 به افرنگی بتان خود را سپردی
3 بیا تا کار این امت بسازیم
4 بیا ساقی بیارن کهنه می را
5 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
6 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟
7 خودی را نشهٔ من عین هوش است
8 مرا داد این خرد پرور جنونی
9 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
10 فرهنگ آئین رزاقی بداند

 » بیشتر بخوانید...
 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 نرگس دلدار
 مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 دی سحری بر گذری گفت مرا یار
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
 نی سیم و نه زر نه مال خواهیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگرید مرد از رنج و غم و درد
ز دوران کم نشیند بر دلش گرد
قیاس او را مکن از گریه خویش
که هست از سوز و مستی گریهٔ مرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *