+ - x
 » از همین شاعر
1 جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
2 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
3 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
4 بسا کس اندوه فردا کشیدند
5 منه از کف چراغ آرزو را
6 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
7 شتر را بچه او گفت در دشت
8 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
9 قلندر میل تقریری ندارد
10 به آن مؤمن خدا کاری ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 سلیمی منذ حلت بالعراق
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 بکس قدیمی
 علمای عزیز
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 دل من دل من دل من بر تو
 بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار
 بنمود وفا از این جا
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نگرید مرد از رنج و غم و درد
ز دوران کم نشیند بر دلش گرد
قیاس او را مکن از گریه خویش
که هست از سوز و مستی گریهٔ مرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *