+ - x
 » از همین شاعر
1  کشم آهی که گردون پر شرر شی
2 خدایا داد از این دل داد از این دل
3 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
4 فلك! در قصد آزارم چرایی
5 غم عشقت ز گنج رایگان به
6 خوشا آندل که از غم بهره ور بی
7 ز دل نقش جمالت در نشی یار
8 اگر یار مرا دیدی به خلوت
9 سر سرگشته ام سامان نداره
10 یکی درد و یکی درمان پسندد

 » بیشتر بخوانید...
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
 ای بی تو محال جان فزایی
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم

۱.۵
امتیاز: ۱.۵ | مجموع آراء: ۲



خدایا داد از این دل داد از این دل
نگشتم یک زمان من شاد از این دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بر آرم من دو صد فریاد از این دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *