+ - x
 » از همین شاعر
1 در بهاران سری از خاک برون آوردن
2 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
3 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری
4 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
5 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
6 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
7 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
8 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
9 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
10 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی

 » بیشتر بخوانید...
 چه دلشادم به دلدار خدایی
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 عمو زنجیر باف
 دل با دل دوست در حنین باشد
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 ما که باده ز دست یار خوریم
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 تو جان مایی، ماه سمایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی
آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج
ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی
افسون چشم آبی در سایه روشن شب
با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی
زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است
کی در نگاه آهوست آن حجب و بی گناهی
سروم سر نوازش در پیش و من به حیرت
کز بخت سرکشم چیست این پایه سر به راهی
رفتیم رو به کاخ آمال و آرزوها
آنجا که چرخ بوسد ایوان بارگاهی
دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم
آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی
دردانه ام به دامن غلطید و اشکم از شوق
لرزید چون ستاره کز باد صبحگاهی
چون شهد شرم و شوقش میخواستم مکیدن
مهر عقیق لب داد بر عصمتش گواهی
ناگه جمال توحید وانگه چراغ توفیق
الواح دیده شستند اشباح اشتباهی
افسون عشق باد و انفاس عشقبازان
باقی هر آنچه دیدیم افسانه بود و واهی
عکس جمال وحدت در خود به چشم من بین
آیینه ام لطیفست ای جلوه الهی
مائیم و شهریارا اقلیم عشق آری
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *