+ - x
 » از همین شاعر
1 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
2 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
3 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
4 باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
5 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
6 نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده
7 تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
8 در بهاران سری از خاک برون آوردن
9 سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
10 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی

 » بیشتر بخوانید...
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 نسیت الیوم من عشقی صلاتی
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده
 بخش شانزدهم
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
 عاشقی و آنگهانی نام و ننگ
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 فعل نیکان محرض نیکیست
 ورد البشیر مبشرا ببشاره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی
آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج
ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی
افسون چشم آبی در سایه روشن شب
با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی
زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است
کی در نگاه آهوست آن حجب و بی گناهی
سروم سر نوازش در پیش و من به حیرت
کز بخت سرکشم چیست این پایه سر به راهی
رفتیم رو به کاخ آمال و آرزوها
آنجا که چرخ بوسد ایوان بارگاهی
دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم
آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی
دردانه ام به دامن غلطید و اشکم از شوق
لرزید چون ستاره کز باد صبحگاهی
چون شهد شرم و شوقش میخواستم مکیدن
مهر عقیق لب داد بر عصمتش گواهی
ناگه جمال توحید وانگه چراغ توفیق
الواح دیده شستند اشباح اشتباهی
افسون عشق باد و انفاس عشقبازان
باقی هر آنچه دیدیم افسانه بود و واهی
عکس جمال وحدت در خود به چشم من بین
آیینه ام لطیفست ای جلوه الهی
مائیم و شهریارا اقلیم عشق آری
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *