+ - x
 » از همین شاعر
1 چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
2 زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
3 ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو
4 ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی
5 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
6 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
7 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
8 بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
9 در بهاران سری از خاک برون آوردن
10 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی

 » بیشتر بخوانید...
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 مرا زنار، کاکل از تو باشد
 شبانه
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 بیست و ششم
 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
 در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
لرزان بسان ماه و لغزان بسان ماهی
آمد ز برف مانده بر طره شانه عاج
ماه است و هرگزش نیست پروای بی کلاهی
افسون چشم آبی در سایه روشن شب
با عشوه موج میزد چون چشمه در سیاهی
زان چشم آهوانه اشکم هنوز حلقه است
کی در نگاه آهوست آن حجب و بی گناهی
سروم سر نوازش در پیش و من به حیرت
کز بخت سرکشم چیست این پایه سر به راهی
رفتیم رو به کاخ آمال و آرزوها
آنجا که چرخ بوسد ایوان بارگاهی
دالانی از بهشتم بخشید و دلبخواهم
آری بهشت دیدم دالان دلبخواهی
دردانه ام به دامن غلطید و اشکم از شوق
لرزید چون ستاره کز باد صبحگاهی
چون شهد شرم و شوقش میخواستم مکیدن
مهر عقیق لب داد بر عصمتش گواهی
ناگه جمال توحید وانگه چراغ توفیق
الواح دیده شستند اشباح اشتباهی
افسون عشق باد و انفاس عشقبازان
باقی هر آنچه دیدیم افسانه بود و واهی
عکس جمال وحدت در خود به چشم من بین
آیینه ام لطیفست ای جلوه الهی
مائیم و شهریارا اقلیم عشق آری
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *