+ - x
 » از همین شاعر
1 آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری
2 یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
3 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
4 دستی که گاه خنده بآن خال می بری
5 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
6 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
7 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
8 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
9 نالد به حال زار من امشب سه تار من
10 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی

 » بیشتر بخوانید...
 مجال
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
 دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 امشب پریان را من تا روز به دلداری
 هر که را داغ در جگر نبود
 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم
برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم
که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم
به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی
نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد
کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی
کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت
چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی
خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما
چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی
خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد
تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی
تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم
که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *