+ - x
 » از همین شاعر
1 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
2 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی
3 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
4 فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری
5 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
6 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
7 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
8 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
9 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
10 نالد به حال زار من امشب سه تار من

 » بیشتر بخوانید...
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 باژگونی
 تن کهنه قصر بلخم
 آمد سرمست سحر دلبرم
  چهار رباعی
 قهرمانان
 تا دلبر خویش را نبینیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم
برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم
که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم
به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی
نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد
کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی
کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت
چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی
خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما
چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی
خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد
تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی
تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم
که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *