+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
2 رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
3 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
4 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
5 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
6 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
7 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
8 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
9 به اختیار گرو برد چشم یار از من
10 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی

 » بیشتر بخوانید...
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 من پری زاده ام و خواب ندانم که کجاست
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 من سر نخورم که سر گرانست
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 من ز گوش او بدزدم حلقه یی دیگر نهان
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 قصه پرداز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم
برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی
به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم
که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی
ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم
به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی
نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد
کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی
کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت
چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی
خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما
چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی
خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد
تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی
تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم
که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *