+ - x
 » از همین شاعر
1 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
2 آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری
3 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
4 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
5 چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
6 این همه جلوه و در پرده نهانی گل من
7 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
8 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
9 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
10 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی

 » بیشتر بخوانید...
 بادراه
 تا چند زنم بروی دریاها خشت
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 می بده ای ساقی آخرزمان
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 شبانه
 کس با چو تو یار راز گوید
 مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی
نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد
چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی
نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد
پس از افتادگی سر وامگیر ای نفس کز خاکی
بکاهی شب به شب چون ماه و در چاه محاق افتی
اگر با تاج خورشیدی وگر بر تخت افلاکی
شبی بود و شبابی و صبا در پرده ماهور
به جادو پنجگی راه عراقی میزد و راکی
کجا رفتند آن یاران که دیگر با فغان من
سری بیرون نمی آید نه از خاکی نه از لاکی
تو کز بال تخیل شهریارا شاهد افلاک
به خود تا بازمی گردی همان زندانی خاکی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *