+ - x
 » از همین شاعر
1 نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده
2 فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری
3 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
4 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
5 رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
6 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری
7 به اختیار گرو برد چشم یار از من
8 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
9 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
10 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی

 » بیشتر بخوانید...
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی
 رانده
 بنامیزد نگویم من که تو آنی که هر باری
 عاقبت از عاشقان بگریختی
 یا ساقیةالمدام هاتی
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 کوچه ی ما
 اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری
 غزل بدخشان

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی
نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد
چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی
نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد
پس از افتادگی سر وامگیر ای نفس کز خاکی
بکاهی شب به شب چون ماه و در چاه محاق افتی
اگر با تاج خورشیدی وگر بر تخت افلاکی
شبی بود و شبابی و صبا در پرده ماهور
به جادو پنجگی راه عراقی میزد و راکی
کجا رفتند آن یاران که دیگر با فغان من
سری بیرون نمی آید نه از خاکی نه از لاکی
تو کز بال تخیل شهریارا شاهد افلاک
به خود تا بازمی گردی همان زندانی خاکی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *