+ - x
 » از همین شاعر
1 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
2 خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
3 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری
4 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
5 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
6 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
7 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
8 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
9 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
10 دستی که گاه خنده بآن خال می بری

 » بیشتر بخوانید...
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 تبسم
 باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
 یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی
 در دل را بروی کس نبستم
 مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی
نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد
چه نسبت نور پاکی را به چون من خاک ناپاکی
نه آتش هم به چندین سرکشی خاکستری گردد
پس از افتادگی سر وامگیر ای نفس کز خاکی
بکاهی شب به شب چون ماه و در چاه محاق افتی
اگر با تاج خورشیدی وگر بر تخت افلاکی
شبی بود و شبابی و صبا در پرده ماهور
به جادو پنجگی راه عراقی میزد و راکی
کجا رفتند آن یاران که دیگر با فغان من
سری بیرون نمی آید نه از خاکی نه از لاکی
تو کز بال تخیل شهریارا شاهد افلاک
به خود تا بازمی گردی همان زندانی خاکی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *