+ - x
 » از همین شاعر
1 ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی
2 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
3 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
4 خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
5 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
6 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
7 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
8 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
9 در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
10 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی

 » بیشتر بخوانید...
 گر تنگ بدی این سینه من
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
 هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب
 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
 از کابل تا دوبی
 می آید سنجق بهاری
 بیرون از عریانی
 روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 ارکان گهرست و ما نگاریم هم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری
ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری
باز در خواب سر زلف پری خواهم دید
بعد از این دست من و دامن دیوانه سری
منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس
سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری
خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت
اینهمه عمر به بی حاصلی و بی خبری
دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت
تا به هوش آمدم از ناله مرغ سحری
باش تا هاله صفت دور تو گردم ای ماه
که من ایمن نیم از فتنه دور قمری
منش آموختم آئین محبت لیکن
او شد استاد دل آزاری و بیدادگری
سرو آزادم و سر بر فلک افراشته ام
بی ثمر بین که ثمردارد از این بی ثمری
شهریارا بجز آن مه که بری گشته ز من
پری اینگونه ندیدیم ز دیوانه بری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *