+ - x
 » از همین شاعر
1 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
2 سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
3 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
4 شاهد شکفته مخمور چون شمع صبحگاهی
5 چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
6 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
7 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
8 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
9 بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
10 ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی

 » بیشتر بخوانید...
 پیوند
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود
 من از ساحل گریزانم
 آنسوی شعر
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 هم پهلوی خم سر نه ای خواجه هرجایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری
ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری
باز در خواب سر زلف پری خواهم دید
بعد از این دست من و دامن دیوانه سری
منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس
سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری
خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت
اینهمه عمر به بی حاصلی و بی خبری
دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت
تا به هوش آمدم از ناله مرغ سحری
باش تا هاله صفت دور تو گردم ای ماه
که من ایمن نیم از فتنه دور قمری
منش آموختم آئین محبت لیکن
او شد استاد دل آزاری و بیدادگری
سرو آزادم و سر بر فلک افراشته ام
بی ثمر بین که ثمردارد از این بی ثمری
شهریارا بجز آن مه که بری گشته ز من
پری اینگونه ندیدیم ز دیوانه بری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *