+ - x
 » از همین شاعر
1 باریکه راه سرنوشت
2 سکوت قرن
3 پس از سکوت بلند
4 بانگ آشنایی
5 وداع
6 کیستم من
7 فردای دیروزین
8 امید محال
9 خروش خفته
10 مادر

 » بیشتر بخوانید...
 بیا بیا که تویی جان جان سماع
 خنک آنکس که چو ما شد، همه تسلیم و رضا شد
 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 از مه من مست دو صد مشتری
 لعل بدخشان
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 پیچ در پیچ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


به هنگامی که خون نا امیدی در رگ ایمان شود جاری
و اندوه سیاه تیره گی از گیسوان شب
فضای سایه روشنهای قلبم را فرا گیرد
ترا در خویش می بینم
که در ژرفای مرموز روانم ریشه می گیری
و گل های فروغ باورت را هدیه می آری

ترا در کودکی من نیز باری یاد می آرم
کنار صخرهء سیمین
در آغوش افق از دور
مرا بر خویش می خواندی

ولی تا زاد روز جست و جو بال طلوعت را
میان خوابگون های کوچک اندیشه می دیدم
و اکنون سال ها شد
نبض من همواره می خواند:
ترا با خویش می بینم
ترا در خویش می بینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *