+ - x
 » از همین شاعر
1 خنده فروش
2 مرگ زیباست
3 به دل گفتم فراموشت کند، از یاد دل رفتم
4 عشق بشر
5 سکوت من زیباست
6 قشلاق زاده ام
7 گلوی قلمم
8 وگاهی زندگی پرواز را ماند
9 بیا زرتشت
10 زاد روز سحر

 » بیشتر بخوانید...
 عشق یعنی
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 باز شد روزنی از گلشن شیراز به من
 همصدایی
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 همیشه من چنین مجنون نبودم
 بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی
 به تار عاشقی بندم خدايا
 دوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


خانه آباد شب دوش سراغم آمد
که ببیند چه لباسی به تنش دوخته ام
تارم از چیست
و پودم ز کدامین جنسی
و سرشک قلمم رنگ کدامین چمن است؟
شعر آنجا سر میزم همه جا ریخته بود
وقتی از دفتر خویش
ورقی کندم و گفتم که شنو:
دیدهء سوزن خیاط زمان
تار اندیشهء من را تنگ است
من نخواهم به تنت دوخت لباس دیگری
من برآنم که تو را لخت کنم
و سپس پوست ز رویت ز تنت بردارم
که تو هم در تن خویش
همچو من در تن من
دلگیری
دلبندی

راه المیره - آمستردام ۰۹ -۱۰ - ۲۰۱۰ گاه: ۲۳:۰۰


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *