+ - x
 » از همین شاعر
1 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
2 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
3 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
4 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
5 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
6 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
7 شب شکستن فانوس
8 مباد بشکند ای رودها غرور شما
9 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
10 های مردم، کاش امشب مست می بودم

 » بیشتر بخوانید...
 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
 هر روز بامداد درآید یکی پری
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 وجود من به کف یار جز که ساغر نیست
 می شناسد پرده جان آن صنم
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 صوفی چرا هشیار شد، ساقی چرا بی کار شد
 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
 مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبرد

به فتحنامة خورشید کاغذین خندید
چراغ گوشة اندوه را ز یاد نبرد

نشست عمری در استوای برگ و تگرک
شکیب صخرة نستوه را ز یاد نبرد

به استواری آن سنگ آفرین بادا
که آبگینه شد و کوه را ز یاد نبرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *