+ - x
 » از همین شاعر
1 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
2 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
3 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
4 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
5 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
6 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
7 شب شکستن فانوس
8 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد
9 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
10 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت

 » بیشتر بخوانید...
 زنهار مرا مگو که پیرم
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 به ساحل گفت موج بیقراری
 کبریت شکسته ء غروب
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 زن
 طبع چیزی نو به نو خواهد همی
 انتقام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبرد

به فتحنامة خورشید کاغذین خندید
چراغ گوشة اندوه را ز یاد نبرد

نشست عمری در استوای برگ و تگرک
شکیب صخرة نستوه را ز یاد نبرد

به استواری آن سنگ آفرین بادا
که آبگینه شد و کوه را ز یاد نبرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *