+ - x
 » از همین شاعر
1 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
2 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
3 های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟
4 شب شکستن فانوس
5 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
6 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
7 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
8 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
9 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
10 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست

 » بیشتر بخوانید...
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 مه نشین عاطفه
 مستدرکات
 به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 مهار تبسم
 دوش دل عربده گر با کی بود؟
 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


های مردم، کاش امشب مست می بودم
بی خبر از هرچه بود و هست می بودم
های مردم، هیچ می دانید؟
راست می گویم
زانچه هستم، زانچه دیدم بی کم و بی کاست می گویم

های مردم
روزگاری می فروشان تمام شهر، آ ن شهری که از من بود و از من نیست
وام دار جوش نوشانوش بی فرجام من بودند
لیک حالا
شحنه خون ریز است و من از ناگزیری
رهسپار کوچه های سبز اما سرد افیونم

های مردم
های مردم، ما
رانده از درگاه تاریخیم
گرچه نقال دروغ آهنگ مان هر لحظه ای در گوش ما گوید
که چون ماه نخشب، ماه تاریخیم
لیک هرگز نبض تاریخی که از آن گفت و گو داریم آیا بوده مان در دست؟

های مردم شرممان بادا
اگریکبا دیگر دست روی دست بگذاریم و بیشینم
تا هلاکوی دگر از مرزهای دور بیگانه
کیفر بومسلم از عباسیان گیرد
های مردم نیمه مستم راست می گویم
راه دیگر نیست
یا بدین سانی که هستیم و بدین سانی که فرمان می دهد دشمن
در کران برکه های پاک و روشن تشنه باید بود
یا بدان سانی که باید بود و فرمان می دهد میهن
بر جگرگاه پلید خصم
دشنه باید بود

های مردم راست می گویم،زانچه می دانم
زانچه می بینم
بی کم و بی کاست می گویم



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *