+ - x
 » از همین شاعر
1 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
2 های مردم، کاش امشب مست می بودم
3 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
4 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
5 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
6 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
7 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
8 های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟
9 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
10 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام

 » بیشتر بخوانید...
 مبارکی که بود در همه عروسی ها
 ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
 خواهیم یارا کامشب نخسپی
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی
 زندگی
 ای بخاری را تو جان پنداشته
 هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱


چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
سرود فجر ز گلدسته ها شنوده نشد

چه بذرها که فشاندیم در کویر خیال
یکی جوانه نبست و یکی دروده نشد

سخن مدیحة کبر تبر به دستان گشت
شکیب تلخ سپیدارها ستوده نشد

ز بهر خصم فراهم شد ار فلاخن کین
به جز به ناصیة دوست آزموده نشد

دل از گزافة امروزیان به هرزه گداخت
ولی حماسة فرادییان سروده نشد



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *